تنهایی

تنهایی بهتر است  
رضا جان تو از کسی خوشت نمیاد و نباید هم بیآد، هیچ کس هم از یه چُلاق ِ، زشت خوش ِِش ِِ نمیآد پَس بیآدآور قول و قراری رو که با خودت گذاشت ی... خودت و خودت و تنهايي و غارت و دوست خیالی ت پویان جان... یه اکانت مشترک هم توی گوگل پلاس ساختید با هم خوش باشید، وبلاگ ت هم هست، با هم سر پُست ِِ گذاشتن دعوا نکنید..

تنهایی بهتر است 
سوپرمون بالای سر تنهایی ست  
من خیلی سخت کار میکنم.حتی آخر هفته هم که همه
مردم تا لنگ ظهر خوابند یا به سفر و تفریح می پردازند من پشت میز و لپ تاپم نشسته
ام وحتی یکی لحظه هم از کار دست نمیکشم.وقتی هم که کار هایم تمام میشود و در اصل
اوقات فراغت من است،خودم را به زور به کاری مشغول میکنم.کاری مثل کتاب
خواندن،نوشتن،مرتب کردن خانه و اتاقم،برنامه ریزی برای روز های آینده یا ....



من شبها تا دیروقت بیدار میمانم و سعی میکنم یک
زبان جدید باد بگیرم.نه برای اینکه بتوانم پیشرفت کنم ،فقط

سوپرمون بالای سر تنهایی ست 
دیداااار دلچسب❤  
رفتیم استاد مهربون و ماه و خوشگل و عزیزدلم رو دیدیم....
از دور شناختم. وقتی میخواست به سمت کلاس بیاد.
بعدش حرف زدیم کلی :8:❤❤❤
فداش بشم من.... که سرکلاس گریه ش گرفت و اینکه چقدر فشار روشه.... قربونش بشم من عسلکم....
+ سرکلاس یهو یه چیزی گفت!
که به نظر من خیلی هم ربطی به درس نداشت!
حس کردم با من بود.... گفت که:
« خدا یه موقع برات تنهايي میخواد، تنها باش» .....

دیداااار دلچسب❤ 
همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع...  
در پیله تنهايي ات پیچیده ای به امید پروانه شدن و با اولین باران پاییزی سر از گریبان بیرون می آوریکمی از سرما به خود میپیچی و با خود فکر میکنیوقت بال زدن و رقصیدن ِ با برگ های پاییز فرارسیده آرام میان عطر خاک شناور میشوی و به دنبال حرارتیو آنگاه که شمع و شعله را با تمام وجودت درک کردیچشم هایت را میبندی و میشوی جزیی از شب.... +قصه ی ما دو سه دیوانه دراز است هنوز++عمر بسیاری از پروانه ها از یک روز تجاوز نمیکند...!

همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع... 
بابا لنگ دراز  
آنه
تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت؟
وقتی روشنی چشم هایت، در پشت پرده های مه آلود اندوه پنهان بود،
با من بگو از لحظه لحظه های مبهم کودکی ات،
از تنهايي معصومانه دست هایت…
آیا میدانی که در هجوم دردها و غم هایت
و در گیر و دار ملال آور دوران زندگی ات
حقیقت زلالیِ دریاچه آب های نقره ای نهفته بود؟
آنه
اکنون آمده ام تا دست هایت را
به پنجه ی طلایی خورشید دوستی بسپاری،
در آبی بیکران مهربانی ها به پرواز درآیی!
و اینک آنه! شکفتن و سبز شدن در انتظار توست

بابا لنگ دراز 
رقصی چنین میانه ی میدانم .....  
صبح با صدای طبیعت از خواب بیدار میشی
چشماتُ باز می کنی ُ بالای سرت آسمون صاف ُ آبی لاجوردی رُ می بینی که گَه گاهی پر زدن چند تا پرنده در بک گراند آسمون، نگاهتُ می دزده ...
لبخند میزنی ُ بلند میشی کتری آب رُ میذاری رو آتیش، میشینی رو به طبیعتی که تا چشم کار می کنه درختِ، سر سبزِ، زیباست ...
تمام آرامش این تنهايي رُ تو دستت می گیری ُ استکان چای رُ سر می کِشی ...
تمام داراییت کاغذتِ و قلمت و چند تا کتاب ...
و همینه همه ی اون چیزی که می خوای ...
گاهی می نو

رقصی چنین میانه ی میدانم ..... 
64.حال من خوب است اماباتوبهترمیشوم  
بعضی ادمهاقرارگرفتنشون توزندگیمون معجزه ست،وقتی میون این همه شلوغی وسردرگمی دنیاسرراهت قرارمیگیرن وبه زندگیت جهت میدن و نفسهاشون برات زندگی سازه، چنین ادمهایی شایدتاابدسندشش دونگ وجودوحضورشون به ناممون نشه اماهمین که یه قسمتی ازشون مال توئه وبرات خاطره سازمیشن وتوبدترین شرایط کنارتن وعاشقانه دوستت دارن بایدشادبودمن معتقدم چنین ادمهایی که ناگهانی سراززندگیمون درمیارن وکلی عشق وامیدبه زندگیمون تزریق میکنن نه تها ادمهای معمولی نیس

64.حال من خوب است اماباتوبهترمیشوم 
دیروز نوشت :)  
سلام دوستان
عرض به حضور انورتون کــــــــــــه من آدم نمیشم :)
جمعه شب یه نگاه خیلی کوچکی به کتابها کردم و اصلا وقتی همسر نشسته بود دلم نمیخواست کتابا رو بردارم و برم تو اتاق و حالا نخون کی بخون؟
اولین شبی بود که همسر بعد چند روز شبکار نبود و خوب سیستم خوابشم بهم ریخته بود و منم تا اون بیداره خوابم نمیبره.
با وجود اینکه شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاق همش منتظر بودم بیاد پیشم و خوابم نمیرد.
دیگه گوشی رو برداشتم و گفتم بذار یه نگاه به مدل های پتو نوز

دیروز نوشت :)