دوووووووووووم شدیم

شوخی شوخی  
یه لحظه تنها شديم گوشیشو درآورد یه عکسی نشونم بده.. یکی از دوستای همکارش که الان اسمش تو همه ی روزنامه ها و اخباراا اومده و همه جا حرفشه. چند روز پیش تو سوریه شهید شد.آخرین عکساشون بود. گفت همون بار آخریه که میخواست بره سوریه..  تو این عکس داریم همه از دستی بهش نگاه میکنیم. مثلا ژست گرفتیم.. گفتیم تو مثلا شهیدی همه داریم نگات میکنیم.

شوخی شوخی 
پس چرا هِــی میای پشت ِ شیشه ؟ :دی  
صدای منو از ور ِ دل ِ شوفاژی که بالاش یه پنجره اس و پشت ِ اون پنجره داره بـــــــرف میباره ، میشنوید! ^.^
قصد داشتم فقط یه شنبه و پنج شنبه پست بذارم ولی مگه میشه در این ساعات مقدس ( 10:10 :دی ) برف رو ببینی و پست نذاری و هپـــــی نس را منتقل نکنی؟ ^-^ خیر ! خیر ! نمــــی شود ! :]
حالا درسته فقط مشهد برف نیومده و در اقصی نقاط ِ کشورمون شاهد بارش برف و برودت هوا و این بحثا بودیم ( مثه گزارشای هواشناسی شد :| ) ، ولی خب نمیشد پست نذارم :|
قشنـــــگ حالم خوب شد ها !

پس چرا هِــی میای پشت ِ شیشه ؟ :دی 
جوک های خنده دار تلگرامی  
موضوعات این مطلب :
جوک , جوک وایبری و شبکه های اجتماعی , جوک تلگرام ,






از بابام پرسیدم: بابا ما چجوری پولدار شديم؟.....بابا: اول یه جعبه گوجه خریدم، بردم فروختم ۵ هزار تومن سود کردمبعد بابابزرگم مرد۳ میلیارد بهم ارث رسید!!
ادامه مطلب

جوک های خنده دار تلگرامی 
امروز نوشت...  
هوووووووووووف سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام...
عاقا امروز اشکم داشت دیگه درمیومد...چرا امسال تموم نمیشه...کنکور عاجزانه ازت خواهش می کنم بیا زود برو...چ خبره؟
همه انتظار دارن عین کنکوریا درس بخونیم ولی کلاس ما اصن انگار نع انگار...نمدونم چ شده...
ی دبیر هندسه داریم ماااااااااااااااه!!!!!!!!!!!! ک متاسفانه یا خوشبختانه(الکی مثلن) امسال باهاش گسسته هم داریم...قبل از اینکه بیاد تو کلاس دانش آموزای سال قبلش بهمون گفتن اصن انتظار

امروز نوشت... 
62.به انتظارت هستم  
کلاچندروزی عجیب هواسردشده ،بدن منم که هیچجورگرم نمیشه ،دیشب تاصبح باوجوداینکه دوتاپتو روم انداخته بودم امابازم ازسرمامیلرزیدم،صبح که ازخواب بیدارشدم سردردداشتم وخب کلایه قانونی توفصول سردهست به اسم جاذبه رختخواب که تحقیقات بنده نشون داده جاذبه رختخواب 1000 برابرمیشه جوری که هرحرکت قصدخارج شدن ازرختخواب غیرممکن وگاهابی نتیجه ستحالاباهربدبختی بودازرختخواب جداشدم وتموم لباسا و وسایلم رواوردم نزدیک بخاری که اونجالباس عوض کنم ووسایلم

62.به انتظارت هستم 
صد و یازده  
امروز هم مثِ سال قبل ، ولی امروز صبحونه نرفتیم خونه اون فامیلی که هر ساله میریم .. اول اینکه تا ظهر ماشین نداشتیم دوم هم بابا مریض بود ، ظهر کمی مونده به اذان رفتیم همون جایی که هر سال میریم و نماز رو اونجا میخونَن .. یه لحظه به خودم اومدم ، از سالِ قبل چقدر فرق کردم من ، چقدر عوض شدم ، چقد متفاوت ! شاید تفاوتِش از زمین تا آسمون باشه ، خیلی بد شدم :( خیلی که میگم شاید بیشتر از اون خیلی‌هایی که تو فکر شماست باشه .. هیچ وقت به این بدی و بی اعتقادی نرسید

صد و یازده 
صد و سیزده  
تو این یه ماهه 6 تا امتحان گرفتن که من تو 5 تاش فقط بودم ، یکی‌شو مریض بودم اومدم خونه قبلِ امتحان فیزیک .. ولی خب به جاش پرسید :) فعلا این 4 تا دستَمـه (عکس) جغرافی رو فردا قراره بده که خوب نوشتم ، خونده بودم خب ! :) بعضی از معلما یه جوریَ‌ن ، یارو میبینه سؤال نیس‌ها ولی انگار سادیسم داره و امتحان میگیره ! خب مگه مجبوری آخه :/ نگیری هم مشکلی پیش نمیاد خب ! نمونه‌ش همین برگه اولیِ عکس ..
وضعِ کلاس هم که خدا رو شکر مزخرف ! یعنی تو ریاضی 1 ماهه که معلم داره

صد و سیزده 
68.دراتاقم می مانم...  
شدم
مث اون قورباغه ناشنوایی که میفته توچاه وهی دست وپامیزنه وتلاش میکنه که
ازچاه بیادبیرون ودوستاش هی مسخره ش میکنن اماتفاوت من بااون قورباغه اینه
که اون میخوادبیادبیرون ومیتونه من میخوام بیام وبیرون ونمیتونم,یامث اون
سیندرلایی شدم که همه دوست دارن جایگاه منو داشته باشن امانمیدونن
سیندرلایه داستانه وسیندرلاکلی بدبخته,یامث....نمیدونم چی بگم امااین
روزاگم شدم,تودنیای کوچیک خودم تحقیرشدم وحتی خودم روهم دیگه دوست ندارم
,من کم اوردم ام

68.دراتاقم می مانم... 
60 رادیکال دو و چند روایت معتبر از یک شنبه ی طلایی !  
+ -_- خب باعشه  :| ایشه -_- فرانک و غزاله متنفق القول بر این عقیده اند که "خیلی نازک نازنجی شدیاااااا جدیدا! " حتی فرانک میگفت پوستت کلفت تر از این حرفا بود قبلا -_- هوم ! شایدم ! :| غزاله دیروز پوکر فیس بود در مقابل زجه ها و مویه های من برای اون حرف -_- و فرانک هم گفت طرف اصلا شوخی کرده و با توجه به سابقه ی طولانیم در "فدای سرم " گفتن به بلایا ، باید به اینم میگفتم فدای سرم ! -_- یکی نیست بگه حالا اون یچیزی گفت :| تو چرا ناراحت شدی :| میبینی که نصف حرفاش شوخیه :| و

60 رادیکال دو و چند روایت معتبر از یک شنبه ی طلایی ! 
دیروز نوشت :)  
سلام دوستان
عرض به حضور انورتون کــــــــــــه من آدم نمیشم :)
جمعه شب یه نگاه خیلی کوچکی به کتابها کردم و اصلا وقتی همسر نشسته بود دلم نمیخواست کتابا رو بردارم و برم تو اتاق و حالا نخون کی بخون؟
اولین شبی بود که همسر بعد چند روز شبکار نبود و خوب سیستم خوابشم بهم ریخته بود و منم تا اون بیداره خوابم نمیبره.
با وجود اینکه شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاق همش منتظر بودم بیاد پیشم و خوابم نمیرد.
دیگه گوشی رو برداشتم و گفتم بذار یه نگاه به مدل های پتو نوز

دیروز نوشت :)