نمیدونستم واقعا

یکی نمیشم  
شماره ی یک
دیگه واقعا خسته شدم. چرا من نمی تونم پیدا کنم برا چی خوبم.
شماره دو
از دست شما! چطور میدونید راه چیو بگیرید و هی میرید جلو و پیشرفت و لذت از کاری که میکنید و چهار سال بعد حرفه ای میشوید
شماره سه
زمان جدی جدی تموم شد ولی هیچی به هیچی.

یکی نمیشم 
صد و دوازده - قدر عافیت کسی داند ، که به مصیبتی گرفتار آید!  
بلاگفایِ عزیز ، خیلی دلم برات تنگ شده .. درسته خیلی بی‌معرفت بودی و پوکوندی ما رو ولی کاش جرئت اینو داشتیم که دوباره به آغوشِ گرمِت باز میگشتیم .. خیلی دلم میخواد این روزا برگردم بلاگفا .. وقتی کسایی رو میبینم که بدون هیچ هنجار و حاشیه‌ای مینویسن دلم یادِ بلاگفا رو میکنه .. ساده‌گی‌ای که هیچ سرویسی نداشت و نخواهد داشت . قبول کنیم که روزایِ خوبی که تو بلاگفا داشتیم دیگه تکرار نشده .
و همچنین کسایی اونجا مینوشتن که نه ادعایی داشتن نه چیزی و کسی ه

صد و دوازده - قدر عافیت کسی داند ، که به مصیبتی گرفتار آید! 
خاطر که حَزین باشد !  
ننوشتن هیچ دلیل خاصی نمیخواد. واقعا دلیل نمیخواد.گاهی مثلا اونقدر حرف داری که انتخابشون برای نوشتن سخته. گاهی هم اونقدر بی حرف هستی که نمیدونی چی بنویسی. ولی دوست داری حتما بنویسی!!
شایدم مثلا آدم از کسی که احساس خوبی بهش داره ( احساس خوب داشتن فقط احساس خوب داشتنه ! نه بیشتر ! جنسیت هم مطرح نیست! نوع ِ هر دوست داشتنی هم فرق میکنه! این از اون مدل نیست ! ) یه چیزی میشنوه که کلا هر چیزی که میخواست بنویسه رو فراموش میکنه و زانوی غم بغل میکنه که چرا ! چر

خاطر که حَزین باشد ! 
سکوت می کنم که این سکوت منطقی تره...  
 واقعا در عجبم از درجه ی پستی یک سری از جوون ها( شما بخونین پسرا!)، که متاسفانه روز به روز به تعدادشون اضافه میشه... چطور می تونن انقدر بد باشن؟! چطور می تونن تا این حد گرگ باشن و توی لباس میش فرو برن؟! چطور انقدر خودشون رو خوب نشون میدن برای خانواده ی از همه جا بی خبرشون که از ته دل بهشون افتخار میکنن؟! 
چطور از ابتدای جوونی از راه راست میزنن بیرون قایمکی و هر غلطی که دلشون خواست میکنن، بعد برای ازدواج دست روی پاک ترین ها میذارن؟! لااقل حرمت نماز

سکوت می کنم که این سکوت منطقی تره... 
وبلاگ خوب من!  
به چشم بر هم زدنىسه سال گذشت و حالاز تمام اشک‌ها و لبخند‌هاى مصوتکلماتی صامت بر جای مانده‌اندبراى افسانه شدن در سال‌های بعیدِ نامده ...خوبِ من!اکنون پیش از آنکه سینه به سینه نقل شویم :سه سالگی‌مان مبارک    :) 


+متشکرم از تمام دوستانی که منو دنبال میکنند،میخوانند و با نظراتشون مایه دلگرمیم میشن و یا خاموش اما مُدامند :)
++یه تشکر ویژه هم از عارفه بانو دارم که تقریبا از همون ابتدای کار همیشه منو مورد لطفشون قرار میدادن،میخوندن و تا مدت ها تنه

وبلاگ خوب من! 
جوک جدید 4  
وانت پراید یه آپشن داره مثل ایربگ موقع تصادف ماشینو منفجر می‌کنه که راننده زیاد زجر نکشه












خیلی بده تو صف نذری وحشی بازی در میارید، من خودم پارسال توصف قیمه یقه لباسم پاره شد
البته از سرنوشت اونی که با قابلمه زدم تو سرش خبری ندارم 














‏وقتی یکی میمیره مردم جوری میگن عه اینکه تا دیروز داشت راست راست راه میرفت انگار انتظار داشتن قبلش battery low بده











میدونستید اگه انگشتتون رو 10 ثانیه تو نافتون نگه دارید ریسیت میشید؟













مامان بز

جوک جدید 4 
چه سوال سختی ! :دی  
+ خب مامان اومد بالاخره ! :] و من خفقان گرفتم بس که حرف نزدم باهاش =)
 
+ واقعا چه اهمیتی داره که مثلا ناخون ِ انگشت ِ انگشتری ِ یکی قشنگه ؟ یا چمیدونم مثلا طرف چشمای قشنگی داره ! ولی لب هاش قشنگ نیست .خب اصلا اگه از من بپرسن ، میگم دلیل عاقلانه ای وجود نداره که من بخوام درباره ی چشم و ابروی طرف نظر بدم! آدم حس خوبی که به یکی داشته باشه دیگه به چشم و ابرو و ناخونش نگاه نمیکنه که =)جا داره بگم حس خوب داشتن منحصر به هر آدمیه ! زن و مرد! مهم اون حس خوبس! :پی 


چه سوال سختی ! :دی 
دخترا یه ضرب المثل دارن - بین خودشون - که فقط لاک میزنه :))))))  
+ تجویز شما برای دل گرفتگی ِ مفرط ِ شنبه عصر و شبش چیه سرورم ؟ - لاک و اندکی لیدی بازی!
خب اولا که صفر تموم نشده و ثانیا اینکه دو سه روز دیگه شهادت امام رضا هست و واقعا عادت ندارم توی این بازه ، لاک بزنم و این کارا! :] ولی خوب بزرگی که فینگیلی در او موج میزنه همیشه میگه :" چاره چیه ؟ " و واقعا هم چاره ای جز لاک نبود :)
 
+ اینکه پوشش مون چیه به خودمون مربوطه ! ولی خب وقتی آدم داره با یکی حرف میزنه و چه بسا بحث علمی هم میکنه خیر ِ سرش ، دلیلی نداره زُل ( ذُل ؟

دخترا یه ضرب المثل دارن - بین خودشون - که فقط لاک میزنه :)))))) 
60 رادیکال دو و چند روایت معتبر از یک شنبه ی طلایی !  
+ -_- خب باعشه  :| ایشه -_- فرانک و غزاله متنفق القول بر این عقیده اند که "خیلی نازک نازنجی شدیاااااا جدیدا! " حتی فرانک میگفت پوستت کلفت تر از این حرفا بود قبلا -_- هوم ! شایدم ! :| غزاله دیروز پوکر فیس بود در مقابل زجه ها و مویه های من برای اون حرف -_- و فرانک هم گفت طرف اصلا شوخی کرده و با توجه به سابقه ی طولانیم در "فدای سرم " گفتن به بلایا ، باید به اینم میگفتم فدای سرم ! -_- یکی نیست بگه حالا اون یچیزی گفت :| تو چرا ناراحت شدی :| میبینی که نصف حرفاش شوخیه :| و

60 رادیکال دو و چند روایت معتبر از یک شنبه ی طلایی ! 
همون ماهی بهتره! کوسه نشی :|  
چهارشنبه :
نمیگم همه ی حرفای و. ( تیچر ادبیاتمون ) درسته و من صد در صد عقایدش رو قبول دارم ، ولی میدونین اون چیزی که خیلی بیشتر باعث شده من از عقاید و طرز تفکرش خوشم بیاد چیه ؟ دقیقا چیزی که از همه ی ماها پنهان شده ! کلاسای واو. اینطوریه که اون واقعا منظور و هدف اصلی شاعر / نویسنده رو از نوشته اش میگه و هیچ دلیلی نمیبینه برای اینکه مثلا پنهان کنه از ما که چرا آندره ژید فلان چیز رو گفته و چارتا مترجم ، هرجور که خوب بوده و به صلاح ما و مملکت و وضعش بوده

همون ماهی بهتره! کوسه نشی :| 
آبان نوشت ....  
سلام
دیگه راستی راستی آخرای آبان شد... احساس میکنم چشممو ببندم باز کنم بچم تو بغلمه انقدر که تند تند میگذره این زندگی امروز دومین هفته ی ماه چهارم رو شروع کردیم ^_^
چه عصر خوبیه.چقدر هوا ملوسه
ولی خوب فکر دوستای تهرانی و باقی جاهای آلوده رو که میکنم واقعا قلبم میگیره
نمیدونم سایت گیس گلابتون رو میخونید یا نه؟ اما یه جریان خوبی داره که یه روز خاص (دوشنبه ها) رو کردن روز زن و زنانگی
و این قانون برقراره که مثلا تو اون روز خاص خانما چند ساعتی رو فق

آبان نوشت .... 
درگیر نوشت :)  
سلام :)
چیقده آدما از همه چیز ناراضی ان آخه ^_^
تمام روزای هفته مینالن که تعطیل بشن سر کار نرن ,دانشگاه نرن, صبح زود بیدار نشن... بعد پنجشنبه و جمعه که میشه نصف پستای اینستا دلگرفتگی و دلتنگی و غربت و این صحبتاست...
بعد تموم که میشه از شب جمعه شنبه خر میشه.. کار خر میشه.. مدرسه خر میشه.. دانشگاه خر میشه :)
آیا اینا درگیری نیست :))
از میزان مطالعه ی من اگر پرسیده باشید من هنوز هیچی نخوندم ^_^
کتابا با همون ترتیب و در همون جایی که دیروز عکسشون رو در اینستایم

درگیر نوشت :) 
دیروز نوشت :)  
سلام دوستان
عرض به حضور انورتون کــــــــــــه من آدم نمیشم :)
جمعه شب یه نگاه خیلی کوچکی به کتابها کردم و اصلا وقتی همسر نشسته بود دلم نمیخواست کتابا رو بردارم و برم تو اتاق و حالا نخون کی بخون؟
اولین شبی بود که همسر بعد چند روز شبکار نبود و خوب سیستم خوابشم بهم ریخته بود و منم تا اون بیداره خوابم نمیبره.
با وجود اینکه شب بخیر گفتم و رفتم تو اتاق همش منتظر بودم بیاد پیشم و خوابم نمیرد.
دیگه گوشی رو برداشتم و گفتم بذار یه نگاه به مدل های پتو نوز

دیروز نوشت :) 
آذر نوشت :)  
سلام به همه ی خوشگل موشگلای خواننده ی وبم
به اون آذرماهی های عزیزِ دلِ آتیش پاره سلامِ آتشین تر ^_^
دیدید دستی دستی تو پاییز زمستون شد؟؟؟   خدا رو شکر بخاطر برفی که تهران اومد و هواتونو پاک کرد :)
از احوال من اگه بپرسید منم خوبم :) با تو دلی شونزده هفته ایِ نازم یه عدد شنگول و حبه ی انگوریم
دیروز خیلی روز سختی داشتیم.روز میان ترم دانشگاهم بود.از شش صبح بیدار بودم و مشغول خوندن.خوب موضوعش زمانهای مختلف بود.یعنی همه ی زمانهای موجود و خوب خیلی برام

آذر نوشت :) 
نوشتهای کوفتی!  
سلام عزیزانم:)
به این نوشتهای کوفتی  همیشه چسبیده به عنوانهام وسواس پیدا کردم... گاهی میگم خوب چه کاریه؟ یه بیت شعری,چیزی کارم رو راه میندازه دیگه اما باز هر بار میگم پس چجوری اینهمه فلان نوشت به ذهنم رسیده برای این تعداد پست پس باز هم میتونه :|

هووووم چقدر نمینویسم دیگه :(
الان اگه بگم چند روز و شبه که همش میخوام بیام بنویسم و نمیشه باور میکنید؟
خوب چون این هفته همسر شبکاره همش میگفتم بذارم شب.اما هر شب انقدر هی این خوراکی رو میذارم اون یکی رو ب

نوشتهای کوفتی! 
68.دراتاقم می مانم...  
شدم
مث اون قورباغه ناشنوایی که میفته توچاه وهی دست وپامیزنه وتلاش میکنه که
ازچاه بیادبیرون ودوستاش هی مسخره ش میکنن اماتفاوت من بااون قورباغه اینه
که اون میخوادبیادبیرون ومیتونه من میخوام بیام وبیرون ونمیتونم,یامث اون
سیندرلایی شدم که همه دوست دارن جایگاه منو داشته باشن امانمیدونن
سیندرلایه داستانه وسیندرلاکلی بدبخته,یامث....نمیدونم چی بگم امااین
روزاگم شدم,تودنیای کوچیک خودم تحقیرشدم وحتی خودم روهم دیگه دوست ندارم
,من کم اوردم ام

68.دراتاقم می مانم... 
ماهــــی ِ من باش خب ! عِه ! :)  
یک شنبه شب :
اون برگه ای که غزاله برام نوشته بود رو گذاشتم روبه روم و فقط نگاهش میکردم !
:)
 
دوشنبه :
راس 6:50 بیدار شدم و یه دوش گرفتم و لباس پوشیدم و رفتم پشت بوم دنبال بابا ! چرا دنبال بابا و بابا اون وقت صبح ، اون بالا چیکار میکرد حتی ؟ :دی طبق معمول ِ آذر ِ هر سال ، گل و گیاهای توی پارکینگ مون ( من مینویسم گل و گیاه ، شما بخونین دخترای بابا ! :دی ) باید میرفتن توی گلخونه ی کوچیکی که بالای پشت بوم ساخته شده! :] و بابا مشغول ِ جابجا کردن ِ اونا بود! :] خلاص

ماهــــی ِ من باش خب ! عِه ! :) 
جوک جدید 3  
 
 
 
 
من یه مدت میخواستم شخصیت کاریزماتیک داشته باشم دیدم اسمش سخته تصمیم گرفتم همون شخصیت تخما‌تیک خودمو ادامه بدم
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
میخام یه کتاب بنویسم به اسم " قورباغه ات را بکن تو کو‌نت" ، موضوع کتاب هم بالا بردن آستانه تحمل در برابر مشکلات زندگیه
 
 
 
 
 
 
 
پسره تو مترو با گوشیش حرف میزد میگفت من سعدی ام سعدی ام
آدم واقعا افسوس میخوره جوانان ما از روانگردان استفاده میکنن 
 
 
 
 
 
 
 
 
 


جوک جدید 3